با ته مزه باران

دلم  می سوزد

به حال خودم

وبیشتر

به حال ماهی ها

که صدا می زدند

تورا

به نام کوچک آب


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت   توسط حسن هنرمند  | 

به بابک شهبازی عزیز





 

 

نهنگی به گِل نشسته بود

و ما

 با کف دستمان

 می زدیم

به پشت کودکی هامان

تا

بالا بیاوریم

 هوایی را

که بلعیده بودیم!

...

 او

گونه ای نادر بود  

که باید

 باز می گشت

به آن حجم آبی روشن

...

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت   توسط حسن هنرمند  | 

کور نیستم اما نمی بینم!



ردیفی از چراغها

ردی از درختها

جاده ای که در خودش گم می شود

...

خیلی سال نگذشته

من اما

 قرنها پیر شده ام

...

همه چیز بی رنگ شده

زمین خیس

سبزه

حتی تو!

 

کور نیستم

 اما نمی بینم!

همیشه یک دسته گل بود

روی طاقچه

یک  گل به من بده!

...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت   توسط حسن هنرمند  | 

امیدوارم منتظرت باشد خورشید!




در  اتاقهای خانه برف می بارید

باور زمستان اما

در تو نمی گنجید  و

چین چین شوخ دامنت

 به بازی می گرفت

 اندوه را

...

 می روی پنجره ای باز کنی

«امیدوارم منتظرت باشد

خورشید»


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت   توسط حسن هنرمند  |