دلم می سوزدبه حال خودم
وبیشتر
به حال ماهی ها
که صدا می زدند
تورابه نام کوچک آب
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت   توسط حسن هنرمند
|
وبیشتر
به حال ماهی ها
که صدا می زدند
تورابه نام کوچک آب
نهنگی به گِل نشسته بود
و ما
با کف دستمان
می زدیم
به پشت کودکی هامان
تا
بالا بیاوریم
هوایی را
که بلعیده بودیم!
...
او
گونه ای نادر بود
که باید
باز می گشت
به آن حجم آبی روشن
...
ردیفی از چراغها
ردی از درختها
جاده ای که در خودش گم می شود
...
خیلی سال نگذشته
من اما
قرنها پیر شده ام
...همه چیز بی رنگ شده
زمین خیس
سبزه
حتی تو!
کور نیستم
اما نمی بینم!
همیشه یک دسته گل بود
روی طاقچه
یک گل به من بده!
...
در اتاقهای خانه برف می بارید
باور زمستان اما
در تو نمی گنجید و
چین چین شوخ دامنت
به بازی می گرفت
اندوه را
...
می روی پنجره ای باز کنی
«امیدوارم منتظرت باشد
خورشید»